گرگ درون/ شعری از فریدون مشیری

تقديم به همه دانشجويان عزيزم

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند 
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم 
دل ات را می بویند 
روزگار غریبی ست نازنین 
و عشق را 
کنار تیرک راه بند 
تازیانه می زنند . 
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد 
در این بن بست کج و پیچ سرما 
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر 
فروزان می دارند 
به اندیشیدن خطر مکن 
روزگار غریبی ست نازنین 
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است . 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد 
آنک قصابان اند 
بر گذرگاه ها مستقر 
با کنده وساتوری خون آلود 
روزگار غریبی ست، نازنین 
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند 
و ترانه ها را بر دهان . 
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد 
کباب قناری 
بر اتش سوسن و یاس 
روزگار غریب ست، نازنین 
ابلیس پیروزْ مست 
سور عزای ما را بر سفره نشسته است 
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد