معلم ساختگرا دانش آموزان را درگیر تجاربی می کند که ممکن است تضادهای در فرضیه های اولیه آنها ایجاد شود و سپس آنها را به بحث در مورد آنها تشویق می کند
رشد شناختی زمانی اتفاق می افتد که افراد رویکردهای کنونی را بازنگری و بازسازی می کنند بنابراین ، معلم ساختگرا دانش آموزان را درگیر تجاربی می کند که ممکن است تضادهای در فرضیه های کنونی آنها ایجاد شود . سپس آنها را تشویق می کند تا درباره فرضیه ها و رویکردها بحث نمایند. تعارضات توسط دانش آموزان ساخته شده اند و معلمان نمی توانند بدانند چه چیزی رخ خواهد داد ، این یک فرایند داخلی است. اما معلمان می توانند و باید برای مفاهیم کنونی دانش آموزان چالش ایجاد کنند ، دانستن این که تنها چالش وجود دارد ؛ دانش آموزان تضاد را درک کنند. معلمان باید ، بنابراین ، اطلاعاتی در مورد تصورات حاضر دانش آموزان ،نقطه نظرها و دیدگاههای مختلف ، داشته باشند تا به دانش آموزان در زمینه درک مفاهیم کمک کنند که تا آنها تضاد را قبول یا رد کنند.
دانش آموزان در همه سنین افکار خود را در مورد پدیده ها پالایش و توسعه می دهند وسپس با جدیت این ایده ها را به عنوان حقایق جاودان نگه می دارند. حتی در مواجهه با مداخله های "موثق" و "سخت" که نظرات آنها را به چالش می کشاند ، دانش آموزان به مفاهیم اولیه پایبند هستند. از طریق تجاربی که ممکن است تضاد ایجاد کند ، چارچوب این مفاهیم تضعیف گشته ، و باعث می گردد دانش آموزان به تجدید نظر دیدگاه خود بپیردازند و به درکهای جدیدی نائل شوند. مثال زیر را در نظر بگیرید:
دانش آموزان پایه یازدهم در مورد علل جنگ جهانی اول با هم بحث کردند،یکی از دانش آموزان با اعتقادی راسخ ادعا کرد ترور فردیناند آرشیدوک اتریش علت اصلی جنگ بود .سپس معلم پرسید : "اگر آرشیدوک به قتل نرسیده بود ، شما می توانید به ما بگویید در اقتصاد سیاست های منطقه ای چه اتفاقی می افتاد ؟ " پس از چند لحظه فکر ، دانش آموز گفت : "من حدس می زنم آنها نمی توانستند تغییر زیادی رخ دهند ". سپس معلم پرسید : "آیا چیز دیگری تغییر می کرد؟ چگونه آلمانیان به قانون اروپا دسترسی پیدا کردند؟ " دانش آموز جواب داد : "من نمی توانم درباره هر چیزی را که می توانست تغییر کند فکرکنم به جز اینکه شاید آرشیدوک هنوز زنده باشد. " "سپس" ، معلم ادامه داد ، " علت جنگ جهانی چه بود؟ " دانش آموز ، فکر کرد و گفت : "من حدس می زنم که شاید جنگ می توانست به هر حال اتفاق بیافتتد. اما ، قتل آرشیدوک اتریش بهانه ای برای آلمانی ها جهت آغاز برنامه ای برای فتح کل اروپا بود. هنگامی که روسیه و فرانسه کمک به صربستان ، را شروع کردند آلمان اعلام جنگ به آنها داد. اما ، به هرحال من فکر می کنم احتمالاً این اتفاق خواهد افتاد و آن فقط زودتر اتفاق افتاد. " توجه داشته باشید که این توضیحات مفصل توسط معلم بیان نشده است بلکه توسط دانش آموز مطرح شده است. همچنین توجه داشته باشید که این دانش آموزان گفت ، "من فکر می کنم منظور شما را درک می کنم" و معانی توسط معلم ساخته نمی شود. بلکه معانی توسط دانش آموزانی ساخته می شود. که می توانند بخوانند و قادرند که دیدگاههای متفاوت را در ک کنند. هنگامی که دانش آموز دیدگاه اصلی خود را نشان داد ، معلم از فرصتی برای مداخله استفاده کرد ، اما تعارض توسط دانش آموز ایجاد شده بود.
در این مثال ، معلم با سوالاتش تفکر دانش آموزان را به چالش می کشاند. پرسش های ارائه شده؛ درک دانش آموزان را از وقایع سیاسی روشن می سازد. معلم هرگز به طور مستقیم به دانش آموزان نگفت به ترور به عنوان یک کاتالیزور علت نگاه کنید . او به سادگی می خواست روشی برای دانش آموزان ارائه دهد که دیدگاهش به عنوان یک نظرمورد توجه قرار گیرد. دانش آموزان به سرعت به سمت این دیدگاه گام برداشتند. برخی از دانش آموزان دیگر در کلاس بین رویداد کاتالیزوری و رویداد سببی تمایز قایل نبودند. آنها نمی ساختتد همان "تضادی" را که این دانش آموزان می ساختند ،بسازند. سپس معلم بطور مستقیم بحثهای کلاسی را با دانش آموزان دیگر با پرسش های متعاقب از قبیل : "چه کسی فکر می کند که جنگ زودتر اتفاق افتاده است؟ "" چرا؟ "" چه کسی مخالف؟ "" برای چه دلیل؟ "بدون توجه به یک پاسخ که بهتر از دیگر پاسخهاست ، همه می توانند شرکت کنند و به حرفهای دیگران گوش بدهند.